2 ماهگی
سلام سلام صدتا سلام هستی مامان و بابا

ما هنوز خونه بابا جون حسن کنگر خوردیم لنگر انداختیم . آخه من هنوز اعتماد بنفس ندارم که تنهایی ازت مواظبت کنم
. شب تا صبح که شما 10 بار بیدار میشی و زود هم بخواب نمیری ، با اینکه پوشکت مارکه ولی هر 2 ساعت واست تعویض می کنم حالا بعضی مواقع هم به محض پوشک کردنت دوباره پی پی می کنی و من مجبور میشم کار از نو روزی از نو .
بیشتر اوقات خودم با دستمال مرطوب تمیزت میکنم ولی وقتی کارخرابی زیاد باشه مجبور میشم مامان جون رو بیدار کنم تا بیاد بشورتت ، البته بابا جون واسمون ی زنگ اخبار بی سیم گرفته که با زدن زنگ مامان جون سریع خودشو میرسونه ( مثل توی بیمارستانها چقدر باکلاس
)
صبح ها هم که منتظرم کی مامان جون یا بابا جون بیدار شن شما رو تحویلشون بدم و خودم تا یکی دو ساعتی بخوابم البته هر وقت که شما گرسنه میشی مامان جون میاد در اتاق رو باز میکنه منم از صدای نق نقت متوجه میشم نفس مادر گرسنه است و پا میشم به شما شیر میدم و بعدش هم که ناهار و صبحانه ام یکی میشه
واسه حموم کردن
هم که توی اتاق کولر رو از شب قبل روشن نمیکنیم و در اتاق رو می بندیم که گرم بمونه منم صبح قبل از بیدار شدنت لوازم حمامتو آماده می کنم تا به محض بیدار شدن ، مامان جون حمامت بده منم ور دستش آب میریزم روی تنتون که سردتون نشه البته مامان جون هم خیلی سریع و سیر حمومت میده و چشم برهم زدنی به بدن شما روغن میزنه و لباس هم تنتون میکنه.
1393/04/12 تاریخ واکسن دوماهگیته خیلی استرس دارم قرار شده بابایی بیاد دنبالمون و با مامان جون و بابا جون برگردیم اهواز که هم واسه چکاب ماهیانه برید دکتر هم اینکه واکسن بزنید.

1393/04/06
امروز عصر امدیم اهواز مستقیم رفتیم خونه خاله حدیث آخه مامان جون روزه بود و خاله افطاری درسته کرده بود راستی خاله جون ی دست لباس واسه پا گشا به نفس مامان داد که تو قسمت هدایا عکسشو واست میزارم ماشالله چقدر رنگ سبز بهت میاد مامانی.

1393/04/08
تو این هفته مامان جون پیشمونه که من صبحها واست شیر بدوشم و برم دنبال ی سری کارهای اداری و خرید.

1393/04/12




دومین ماهگرد تولدت مبارک نبات کوچولو
امروز صبح نوبت واکسن دو ماهگی آقا ماهانه به محض بیدار شدن مامان جون حمامت داد که تا یکی دو روز آینده حمام نری و آب به پاهات نخوره عزیزم مامانی هم دوبرابر وزنت بهت قطره استامینوفن واسه جلوگیری از تب داد و عازم مرکز بهداشت شدیم .بعد از اندازه گیری قد و وزنت آقای جعفر اصل همکارم با سرنگ های سفارشی واکسنتو زد که شما خیلی گریه کردی منو بابایی هم باهات گریه کردیم بمیرم واسه پسرم با اولین واکسن یهو نفست قطع شد منم دست پاچه شدم یکم بهت شیر دادم آروم که شدی واکسن دوم رو بهت تلقیح کردن دیگه این دفعه از شدت گریه حاضر نبودی سینه ام رو بگیری بعدش به سفارش خانم ورمه زیار رفتیم دارو خانه واست روغن زیتون گرفتیم که علاوه بر کمپرس سرد و گرم به محل تزریق روغن زیتون بمالونیم از ی طرف هم مامان جون و بابایی دربه در دنبال چسب زخم مخصوص واسه روی واکسنهات بودن که بالاخره هر دو همزمان پیدا کردن بعدش که امیدیم خونه شما دیگه کسل بودی و قطره کم کم شمارو خواب کرد البته خدارو شکر زیاد تب نکردی
و تا شب حالت بهتر شده بود البته اینجا طبق معمول مامان جون خیلی زحمت کشید و مرتب واست کمپرس اب گرم گذاشت تا جای واکسنت آبسه نکنه .

1393/04/15
امشب اولین شبی بود که تنها با من و بابایی خونه بودی
حدودای ساعت11 شروع به گریه کردن کردی حالا گریه نکن کی گریه کن 






من و بابایی هم که طبق معمول وقتی در ساکت شدن شما عاجز شدیم هم





البته مشخص بود که بهانه مامان جون رو گرفته بودی چون از اولین روز تولدت همش مامان جون در کنارت بود و ازشما نگهداری می کرد بابایی گفت اگه تا ساعت 12 آروم نشدی میریم دنبال مامان جون و از خونه دایی شهاب برش می گردونیم که خدارو شکر کم کم آروم شدی و سینه ام رو گرفتی و به خواب رفتی.






اینم عکسهایی از
ماهگی :

روزگی


روزگی


روزگی


روزگی


روزگی


روزگی


روزگی


روزگی


روزگی


روزگی


روزگی


روزگی


روزگی

2ماه و 1روز

2ماه و 2روز

2ماه و 6روز

2ماه و 14 روز

2ماه و 15روز :
اینجا شبی است که مامان جون سفره حضرت رقیه نذر کرده بودن ، آجی هستی داره شما رو می خندونه که ی عکس خوشکل بندازی.

2ماه و 18روز

اینا کرم مرطوب کننده است نترسید

اینم بعد کرم زدن

2ماه و 28روز :
خونه بابا جون زمان روی تخت عمه مهشاد

2ماه و روز29

ماشالله یادتون نره


2 ماهگی 